تبلیغات
mazhabi
 
mazhabi
صلی الله علیك یا ابا عبدالله
پنجشنبه 4 دی 1393 :: نویسنده : navid

بسیجی واقعی کیست؟

واقعاًتا حالا پرسیدیم از خودمون که بسیجی واقعی کیست !



بسیجی واقعی کسی است که پاگذاشتنش به پایگاه برای رضای خداست


بسیجی واقعی کسی است که از اعتماد مردم سوء استفاده نمیکند


بسیجی واقعی کسی است که برای آرامش مردم تلاش میکند


بسیجی واقعی کسی است که بایستی درمیان مردم به عدالت معروف باشد


بسیجی واقعی کسی است که از سرزنش بدخواهان ناراحت نشه


بسیجی واقعی کسی است که از بیت المال مثل اموال خودش محافظت میکنه


بسیجی واقعی کسی است که وطن و دینش از همه چیز براش با اهمیت تره


بسیجی واقعی کسی است که به کسی فخر نمیفروشه


بسیجی واقعی کسی است که ظاهرش را برای مردم درست نمیکنه


بسیجی واقعی کسی است که از بی عدالتی بیزار باشه


بسیجی واقعی کسی است که مردم را مثل خانواده خودش بدونه


بسیجی واقعی کسی است که از آرمان های نظام دفاع کن


بسیجی واقعی کسی است که از آرمان های شهداء  دفاع کنه


بسیجی واقعی بایستی تمام رخ نماد تقوا باشه


 

همه بسیجیان کشور باید بدانند این نام نام شهداست و ما در قبال خون آنها مسئولیم و تمامی حرکات و سکناتمان بایستی در راستای  عدالت اجتماعی و آرمان شهداء باشد و کسی که از این نام سوء استفاده نماید خون شهداء را پایمال کرده است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : navid

شخصی در تاریکی شب، در حال دعا با سوز و گداز الله الله می گفت 
شیطان نزد آن دعا کننده آمد و گفت: 
آن قدر الله الله می گویی و جواب نمی شنوی. چرا اصرار می کنی؟ 
این همه سوز و دعای بی اثر بس است.
آن شخص ناامید و افسرده شد و دلش شکست. 
در عالم خواب حضرت خضر را دید که به او فرمود: 
چه شده الله الله نمی گویی مگر از راز و نیاز پشیمان شده ای؟ 
آن شخص گفت: آخر هر چه می گویم، جواب نمی شنوم، بنابراین ناامید شده ام. 
حضرت خضر فرمود: مگر باید جواب خدا را از در و دیوار بشنوی؟ 
همین که الله الله می گویی معنایش این است که 
جذبه ای خدایی تو را خوانده و از جانب معشوق تو را به خود کشانده است.

نی، که آن الله تو، لبیک ماست
آن نیاز و سوز و دردت، پیک ماست.

ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیکهاست.

پس از این معانی و هشدار، فهمید آن ندا از شیطان است و نباید ناامید از حق شد 
که این الله الله دلیل راه یابی و پذیرش به آن درگاه است.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 13 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : navid
کتاب آسمانی ما قرآن سراسر معجزه است . معجزه ای که کهنه نمی شود و هر چه می گذرد شگفتی ها و رازهای دیگری را نمایان می سازد . حروف مقطعه قرآن در ابتدای سوره از شگفتی های این کتاب آسمانی به شمار می رود و منشاء بحث ها و بررسی های زیادی بوده است . برخی گفته اند از نامهای خداوند هستند . بعضی هم می گویند « اسم اعظم » پروردگار را ارائه می دهند . 

گروهی در مورد آیه ی شریفه « الم ذلک الکتاب لاریب فیه » می گویند بدین معنی است که : ما به وسیله همین حروف کتابی را که در آن هیچ شک و تردیدی نیست حفظ و حمایت کردیم و این حروف در دسترس هم هست قرآن کسی که ادعا می کند می تواند شبیه آن را بیاورد به مبارزه می طلبیم . و بالاخره بسیاری دیگر می گویند : الله اعلم . 

اما با ظهور کامپیوتر ، زمنیه برای تحقیق بیشتر بر روی قرآن باز شد ، چند سال پیش ، یک محقق مصری به نام « رشاد خلیفه » به نتایج جالبی رسید . رشاد خلیفه به وسیله شمارش دریافت که آغاز هر سوره با حروفی مشخص است که این حروف در مقابل حروف دیگر به نسبت بیشتی در آن سوره تکرار شده اند و به کار رفته اند . بدین ترتیب می بینم که حروف ق در یک سوره بیشتر از دیگر حروف تکرار شده و تعداد به کار رفتن آن در آن سوره بیشترین نسبت را در قرآن مجید دارد . همین طور ا ل م در سوره ی بقره و از سویی تعداد همین حروف نیز به ترتیب سیر نزولی دارند . یعنی به ترتیب الف و بعد لام و بعد میم بیش از بقیه به کار رفته اند . به تعداد هر یک توجه کنید :

الف : 4592 بار ---------- ل : 3204 بار ---------- م : 2195 بار

الف : 2578 بار ----------- ل : 1885 بار ---------- م : 1251 بار

یا در سوره ی عنکبوت باز هم این سیر نزولی میان سه حرف را می بینیم :

الف : 784 بار ------------ ل : 554 بار ------------ م : 344 بار 

و یا در سوره های مبارکه ی روم و رعد نیز بدین ترتیب .

همان طور که دیدیم در همه ی موارد ، این حروف بیش از ... ا ل م آغاز گشته اند . نیز در میان سوره های دیگری که در مدینه نازل شده اند از نظر محاسباتی به میزانی بیشتر از سوره های دیگر مکی موجود در قرآن هستند . 

جالب این که ، سورهایی که با ا ل ر آغاز شده اند ، یعنی سوره های « ابراهیم ، یونس ، هود ، یوسف و حجر » که چهارتای آنها به صورت متوالی نازل شده اند و وقتی به هم اضافه شوند نسبت به تکرار سه حرف ا ل ر در آنها در مقایسه با همه سوره های مکی ذکر شده در قرآن مجید بیشتر است .

اطلاعات جمع آوری شده در مورد سوره اعراف هم به همین نتیچه رسیده است ، یعنی ا ل م ص بیشتر از سایر حروف در این سوره آمده اند . 

ولی جالب تر این که در سوره « یس » این موضوع به صورت عکس به خود گرفته ، زیرا ترتیب حروف برعکس شده است . در این سوره بر خلاف سایر سوره ها حرف ی که به حساب ابجد پس از س قرار دارد قبل از آن آمده ( در حالی که در سایر سوره ها ، ترتیب ابجد رعایت شده بود ) و شاید به همین جهت تکرار حروف ی و س در این سوره کمتر از دیگر سوره های مکی و مدنی است . 

رشاد خلیفه در مورد نقش عدد 19 در قرآن به نتایج خاصی رسیده است . وی می گوید خداوند با این عدد بر کفار برهان می آورد ؛ آنهایی که می گویند قرآن ساخته ی دست بشر است ( آیات 18 تا 26 سوره مدثر ) : « اوست که فکر و اندیشه بدی کرد پس خدایش بکشد که چقدر اندیشه غلطی کرد باز هم خدایش بکشد که چه فکر خطایی نمود . باز اندیشه کرد ، پس روی ترش نمود و چهره در هم کشید . انگار روی از اسلام و قرآن گردانید و تکبر آغاز کرد و گفت که این سحر و پیمان سحر انگیزی هیچ نیست . این آیات جز گفتار بشری بیش نیست . ما این منکر و مکذب قرآن را به آتش دوزخ افکندیم . تو چه دانی که سختی و عذاب دوزخ تا چه حد است . شراره آن هیچ باقی نگذارد و همه را بسوزاند . آن آتش بر آدمیان در نهد . بر آن آتش نوزده تن موکلند . ماخازنان دوزخ را غیر از فرشتگان عذاب ، قرار ندادیم و تعداد آنها را جز برای گمراهی و محنت کفار نوزده نگردانیدیم و اهل کتاب هم یقیین کنند و بر آن یقیین مومنان بیفزایند . » 

رشاد خلیفه در تفسیر این معما ها می گوید : بسم الله الرحمن الرحیم از 19 حرف تشکیل شده است و هر یک از کلمات آن نیز نوزده بار یا مضربی از 19 تکرار شده است . مثلا ً : اسم 19 بار ، الله 142*19=2698 بار ، الرحمن 3*19 = 57 بار ، الرحیم 6*19= 114 بار . و از طرف دیگر ، تمامی حروف مقطعه در اوایل سوره آمده اند و به اندازه مضربی از عدد نوزده در قرآن تکرار شده اند : حرف ق در سوره ق 3-19=57 بار ، حرف کهیعص در سوره مریم 42*19=798 بار ، حرف ن در سوره القلم 7-19=133 بار ، دو حرف ی و س در سوره یس 15*19=285 بار ، دو حرف ح و م 114*19=2166 بار . در همه ی سوره هایی که با آنها شروع می شدند : حروف ع س ق در سوره شورا 11*19=209 بار ، حروف الف لام میم در سوره رعد 19*79=1501 بار و ... 

همچنین ، آیه « حسبی ا ... و نعم الوکیل » از 19 حروف تشکیل شده است . یا « لا حول ولا قوت الا باا... » ، 19 حرف دارد . و هم آیاتی که مومنان برای دفع شر و در امان ماند از بدی به کار می برند .

آیا همه ی اینها تصافی است ؟ آیا قوانین ، احتمال وجود این همه تصادفات منظم و پی در پی را نفی نمی کند ؟ آیا جز این است که اینها ترتیب خاصی و با نظم و قدرتی فرای قدرت بشری ترتیب داده شده اند ؟ هیچ نویسنده ای نمی تواند با خود این قرار را بگذارد که مثلا ً من فلان حرف را در نوشته هایم الزاما ً این قدر تکرار کنم و یا مجموع حروف جمله ای را طوری تنظیم کنم که 19 حرف بشود .

از طرف دیگر برخی آیات از وسط سوره بر پیامبر نازل می شدند و یا به تدریج بود که یک سوره بر پیامبر نازل می شد و شاید هم تکمیل آن مدتی به طول می انجامید و پیامبر ( ص ) از ابتدا و انتهای سوره هم اطلاعی نداشتند . 

اطلاعات جمع آوری شده همچنین نشان داده است که در میان برخی کلمات متضاد هم تساوی عددی وجود دارد : 

حیات 145 بار --------- ممات 145 بار

دنیا 115 بار ----------- آخرت 115 بار

ملائکه 88 بار --------- شیطان 88 بار

حر ( گرما ) 4 بار --------- برد ( سرما ) 4 بار

آیا اینها هم تصادفی است ؟ کتابی که هم از لحاظ معنا بی همتاست و هم از لحاظ لفظ و هم عجایب آن تمامی ندارد چگونه می تواند جای انکار باقی بگذارد ؟ کتابی که هر چه می گذرد باز هم جای حرف و بحث باقی دارد و همان طور که پیامبر اکرم ( ص ) فرموده اند « انه کتاب لا تنقضی عجائبه » . که آنچه ذکر شد نیز ذره ای از دریای بیکران شگفتی های قرآن است . همان طور که پروردگار نیز فرمونده اند « ا... الذی انزل الکتاب بالحق و المیزان - - - سوره شورا ، آیه 17 » 

و این کدام میزان است ؟ این همان میزانی است که همه چیز ، حتی یک مو را به سنجش می گیرد و فرو گذار نمی کند .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : navid

سردار قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه در ایام شهادت شهیدان «حمید و مهدی باکری» و «محمدابراهیم همت «یباترین و دردناکترین لحظه شهادت این فرماندهان جنگ را روایت کرد:
***
یکی از قصه‌های دردناک شهادت فرماندهان، شهادت شهید «محمدابراهیم همت» است و یکی از زیباترین شهادت‌ها هم قصه شهادت شهید «مهدی باکری» است؛ فرماندهی در دوران جنگ اینها نمونه بازر و مهم بود. اگر این قله‌ها نبودند، این دامنه‌ها سرسبز نمی‌شدند. هوایی که در دامنه وجود داشت و لذتی که در دامنه می‌بردیم، به دلیل بلندی قله‌ها بود؛ به همین دلیل آنها این قدر محبوب بودند، هزاران مهدی در لشکر 31 عاشورا بود اما محبوبیت فرمانده لشکر طوری بود که اگر می‌گفتند: 
«آقا مهدی»، یک مهدی در آن لشکر وجود داشت، آن هم مهدی باکری بود؛ اگر می‌گفتند: «حاج 
همت»، چهره او ترسیم می‌شد، انگار عکس او را در قلب‌ها حک کرده بودند.
در سنگر کوچکی در جزیره جنوبی نشسته بودیم، آن روز حمید باکری شهید شده بود، ما هم 
نمی‌دانستیم، آنجا فهمیدیم که حمید باکری شهید شده، مهدی آنجا خم به ابرو نیاورد؛ آن هم برادر باوفای مانند حمید نسبت به مهدی؛ طوری که هیچ وقت در لشکر حمید باکری به مهدی باکری نگفت برادر و همه‌اش می‌گفت: « آقا مهدی«. 
آن روز شهید عباس کریمی فرمانده 35 ـ 40 نفر در پد شرقی جزیزه جنوبی در خط بود و شهید حاج 
همت در جمع ما در سنگر نشسته بود؛ به خط کریمی حمله کردند، شهید کریمی با شهید همت 
تماس گرفت و وضعیت را شرح داد.

شهید همت به من گفت: «می‌توانی یک دسته نیرو به من غرض بدهی؟!»؛ به شهید میرافضلی گفتم: «برو از گردانی که در چاه نفت در جزیره جنوب داریم، یک گروهان نیرو به شهید همت بده» 
میرافضلی و شهید همت هر دور در مسیر رفتن به سمت گردان و نرسیده به گردان شهید شدند و شاید نزدیک به 2 ـ 3 ساعت هم کسی نمی‌دانست، این دو شهید شده‌اند.

رفاقت بسیار صمیمی بین شهید مهدی باکری و شهید کاظمی وجود داشت؛مهدی رفت در غرب رودخانه دجله و در کنار یک گروهان ماند، شهید باکری در محاصره دشمن، بدون نیرو و مجروح بود، آرامش او در کمتر از 20 دقیقه به زمان شهادتش در صدایش مشهود است، صدایی که باید همه ایران آن را بشنوند.
شهید کاظمی در آن لحظات به شهید باکری اصرار می‌کند که به عقب برگردد؛ اما شهید باکری به شهید کاظمی می‌گوید: «احمد! بیا اینجا اگر اینجا بیایی، من چیزی می‌بینیم که اگر ما باهم باشیم تا 
ابد از هم جدا نخواهیم شد». باکری به شهادت رسید و تا کنون هم مفقودالجسد است.

منطقه عملیاتی «بدر» تخلیه شده بود؛ همه به عقب برمی‌گشتند، شهید کاظمی حاضر نبود به عقب برگردد؛ 3 ـ 4 نفر مانده بودند و اصرار داشتند تا احمد را به عقب برگردانند اما کاظمی نمی‌توانستخودش را از سرزمین بدر جدا کند




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : navid

سال هاست مرا بر دوش انداخته ای. وقت سحر همین شانه توست. غصه داشتم بعد از جنگ. از غصه نجاتم دادی. “دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند، وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند”. 

چه بد تا کردند با من، آنها که دل به جیفه دنیا بستند. من جانماز رزمندگان بازی دراز بودم. سفره بسیجی های اروند. پرستار سرفه شیمیایی ها. محرم چشمان بارانی ستاره های هور. مرهم زخم دست خرازی. عطر شهید می دهم من. انیس و مونس شهدا بودم من. روح دارم من. با شهدا همنشین بودم من. با سجده شان به زمین می افتادم و بوی خاک می گرفتم. 

خاک شلمچه قدمگاه شهیدان بود. در کربلای ۵ شهید حاج امینی یک شب قبل از شهادت وضو گرفت و در آن سوز به مدد من، خشک کرد دست و صورت خود را و مرا انداخت روی شانه اش و ایستاد به نماز شب. من شاهد تشهد شهیدان بودم در ملکوتی ترین فصل تاریخ. خون داشت فواره می زد از پهلوی شهیدی در ارتفاعات الله اکبر که همرزمش آمد و با کمک من جلوی فوران خون را گرفت اما محسن، دیگر به شهادت رسیده بود و از من کاری برنیامد. خجلت زده، غریب، تنها، محزون و غم زده نشسته بودم گوشه ای و جنگ که تمام شد، همه مرا از سر خود باز کردند و از شانه جدا کردند. نزدیک بود از غصه، دق کنم که تو به دادم رسیدی. از تنهایی درآوردی مرا. شانه تو نشان از شهدا دارد. بوی ستاره می دهد شانه ماه. آه که الان روی شانه تو جایم خوب است. عده ای ترسیدند از سرزنش لوامین که همنشینی کنند با من. عده ای مرا فراموش کردند. من چون بوی خاک می دادم اذیت شان می کرد. فصل، فصل زندگی بود و من بوی جبهه می دادم و خاکی می کردم شانه های اتوزده را. عده ای مرا سنجاق کردند به تقویم و تقدیمم کردند به مناسبت های سال. عده ای مرا فقط در جمع بسیجیان می بستند و در جمع دیگران، پشت سرم حرف می زدند و حرف درمی آوردند که الان وقت این کارها نیست. گذشت دوره زهد فروشی. تو اما دیدی دلم را. این دل شکسته ام را. یادت هست اول بار که روزی از روزهای سخت و نفس گیر بعد از جنگ، غربت مرا دیدی، با چه نیت و چه زمزمه و چه نجوایی مرا بر دوش خود انداختی؟ خوب شد که آرام گرفتم بر شانه ات و الا مرده بودم از غصه. روزگار وصل من شانه توست که نشان از شهدا دارد. “هر که او دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش”.

من “امین” توام؛ تخلص تو نه در شعر که در عاشقی. من خلاصه عطر ولایتم؛ روی شانه ماه، بی خود نیست که این همه مشتری دارم. مرا به یادگار می برند، چون همنشین توام ای آموزگار. “کمال همنشین در من اثر کرد، و گرنه من همان خاکم که هستم”. من انیس جمکرانی ترین لحظات تو هستم. آشنای وقت مناجات تو. آنجا که خلوتی داری در دل شب و آنجا که تجلی خمینی می شوی در دل روز و دست تکان می دهی برای لشکری که با دیدن تو بغض می کنند و با شنیدن تو مویه می کنند و با تو به ساحل امن می رسند. آقا! چه خوب کردی مرا برای شانه ات انتخاب کردی. من حالا یک نشانه ام برای آنکه راه گم نشود و اگر تو نبودی راه گم شده بود. من شهادت می دهم به ولایت تو و به بصیرت تو و به رهبری حکیمانه ات و شهادت می دهم که شانه ات پر از نشان لاله هاست. این تو بودی که مرا دوباره جان دادی. عزیزم کردی نزد بسیجی ها و درآوردی مرا از غربت. من بهترین و خلاصه ترین پیام تو هستم برای دشمن و دوست. من چفیه ام؛ چفیه رهبری. “من در کنج انزوا نیستم؛ خانه ام شانه رهبر است”.

از اینجا بهتر، بهتر از شانه تو، چه جایی برای چفیه پیدا می شود؟ من انیس امام بسیجی ها هستم و این موانست چه محبوب کرده مرا. روی شانه تو دلم برای شهدا تنگ نمی شود که تو امام شهدایی. گاهی اما دوست دارم بغض کنم با بسیجی ها از سر شوق. من احساس دارم. روح دارم و با شهدا بوده ام. با رزمندگان به شهادت رسیدم و با جانبازان به علمداری. من چفیه ام؛ چفیه رهبری. 

من نماینده شهدا هستم روی شانه ات ای حضرت ماه. با تو من بسیجی تر می شوم. بیشتر بوی جنوب می گیرم. این روزها در قم، عطر برادران زین الدین گرفته ام و وقتی چشمم به مادرشان افتاد، دوباره زنده شد در من خاطرات. من روی شانه مهدی شاهد بودم لحظات وداع را و دیدم نشانه های عشق را. من شاهد خدایی ترین خداحافظی ها بوده ام و شاهد بهترین سلام ها. من با شهدا، آن سوی هستی، حسین را کربلا را دیدم. ترنمی از سرخی خون شهدا دارم من و هم اینک چه خوب که جایگاهم بر بلندای ماه است. با تو من بسیجی تر می شوم ای امام بسیجی ها و ورق می زنم شب های جبهه را. شانه تو سنگر ستاره هاست و من شیدایی ترین بازمانده شهدایم. سلاح مومن اشک اوست و من سرشار از گریه های نیمه شبم. تار و پود من از آب حیات است. از زلال ترین نماز شبها و از پاکترین راز و نیازها و از بلندترین آوازها. من پاره ای از تن شهدا بوده ام. با عشق رهسپار بوده ام. با ولایت.تا شهادت.با ولایت تا شهادت.



چه خوب که مرا با خود همسفر می کنی. به هر دیار که می روی و به هر جا که قدم می گذاری و چه خوب که می توانم بشنوم اذکار سجده ات را در نافله های آخرین. ادعیه نماز تو، مرا یاد مردان بی ادعا می اندازد که اسلحه شان دعا بود و ثروت شان اشک به درگاه خدا. من با بسیجی ها و با تو ای امام بسیجی ها تسلیم می شوم در برابر عظمت خدا. من در شعاع نور ماه، همرنگ شقایقم و هنوز هم در مجنون ترین جزیره های عاشقی، قایق عاشورا را مرا با خود به جنون می برد. چه باصفاست چفیه بودن و نشستن بر شانه ماه و همسفر شدن از کویر قم تا غدیر خم. یاعلی جان! مقتدای من تویی. من با تو سفر می کنم و خطر نیز. من با تو بسیجی تر می شوم. من روی شانه تو ترجمه وصایای شهدایم و سرشار از پیام؛ برای دوست و برای دشمن. تو ای امام بسیجی ها چه می خواهی با من، به دوست و به دشمن بگویی؟ می دانم. می دانم پیام تو را که؛ بعد از جنگ، جبهه همچنان باقی است. علی جان! من هم اهل کوفه نیستم تو تنها بمانی. پیام من این است. پیام من پیام روشن ترین ستاره هاست؛ 
افلاکیان خاکی. من تو را دوست دارم و اینجا روی شانه تو، عطر آسمانی ها را می دهد که بسیجی، مقتدایش خامنه ای است. الا ای مقتدای مخلص ترین فرزندان آدم! من چفیه ام. چفیه تو. رهسپارم با ولایت تا شهادت. به وجود توست که بسیجی ها مرا به عنوان تبرک از تو می گیرند و به همنشینی با سجده های عاشقانه ات قسم، لاله باران است اینجا؛ اینجا شانه توست و من نشان از تو دارم برای آن پدر شهیدی که آقا صدایت می کند و مرا از تو تمنا می کند. چه خوب می کنی، بویی از پیراهن یوسف تقدیم می کنی به ۲ چشم یعقوب و چه خوب که باز هم همگان، مرا دوباره روی دوش تو می بینند؛ “دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند، وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند”.




چفیه دانی قبله جانت کجاست؟
گردن فرزند شیر مرتضی است

شیعه شیری کز بهاران آمده
از گلستان جماران آمده

شیعه شیری کین چنین مردان عشق
گرد او؛پروانه اند و جان عشق

چفیه باید بوی آزادی دهد
بوی رهبر؛بوی شمشادی دهد

چفیه تندیس عبای رهبر است
جانماز و فرش پای رهبر است

ما دعا کردیم و رهبر خواستیم
چون خمینی؛ نور دیگر خواستیم

چشم خود را فرش پایش کرده ایم
در دل شبها؛دعایش کرده ایم


ما دعا کردیم که او منصور باد
هر بلا از جان پاکش دور باد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : navid
نیمه شعبان سرود زندگی است نیمه شعبان فرار از بردگی است

       نیمه شعبان سلامی از خــــدا           بر همه افراد شهر بنــدگی است

نیمه شعبان امیــــد خستگان            مقصدی‌برجاده‌های‌خستگی‌است

نیمه شعبان چو كالائی گــران نوبـر بـازارهـای كهنه‌گی است

نیمه شعبان چو حصنی استـوار                 قلعه‌ای با سردر همبستگی است

نیمه شعبان چنــان یك سرپناه   آخرین امید در بیچـارگی است

نیمه شعبان به سـان مشعــلی                   در افق‌های سیاه زندگــی است

نیمه شعبـان بـرای مسـلمـین  سـالـروز خلقت آزادگـی است

نیمه شعبان بـرای دین حــق بیرقی بر قلّـهء دلـدادگـی است

نیمه شعبان سر آغــاز فـرج                     برسپاه مسلمین آمــادگـی است

نیمــه شعبان بـه‌ سـان دشمنی  بهر بی‌دردیّ واشرف‌زادگی است

نیمه شعبان غدیر و بعثت است  جلوهء خم در كمال سادگی است

نیمه‌شعبان چو خورشیدی منیر                نوربخش عمر ظلمت دیدگی است

نیمه‌شعبان نه‌یك روزاست وبس  بلكه با تـاریخ در پیوستگی است

نیمه شعبان،خدا داند كه چیست  بر ثُـرائی قدر آن در تیرگی است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


ســــــــــــــلام
راستش داره اشکهام جاری میشه.. و این درد رو دیگه نمیتونم نگه دارم

دلم میخوسات یه جایی بود این حرفها زده میشد و چه خوب جاییه اینجا که برادارن زحمت کشیدند و ایجاد کردند برای حرفهای نگفتنی....

چند ماه قبل دوستی اومد سفارش کاری برای حضرت علی اصغر (ع) داد و رفت.. بعد ها فهمیدم که اینها همش برای خود منه
شب امونم بریده بود... اشک امانم رو بریده بـــــــــــود اینقدر باریدم که نزدیک بود خفه بشم سریع سرم رو از بالش بلند کردم
و همــــــــــش یه جوری بود که انگار بچه جلوی منــــــــــه، با صدای بلند میگفتم.. علی کوچولوی مـــــــــن و می باریدم ........ علی من .... علی کوچولو تورو تشنه کشتند آره؟؟؟
و اینقدر گریه کردم که توانم از دستم رفت ..

نمیدونستم چم شده....... و چند شب اینطور بــــــود و جلوی خودم رو نمیتونستم بگیرم و شب هنگام گریه ی من شروع میشد و ادامــــــــــه داشت... تا ده دقیقه اینها و دوباره و دوباره....

و همه چیز از اون جا شروع شد
برای من فصلی شروع شد که انتظارش رو مدتها داشتم

خواهران و برادران من، غم من، غم خودم نیست...
اصلا نمیدونم چطور بگم شاید اصلا غم نیست ... عشقی است که به شکل قطره ی اشک میباره

این روزا خیلی خیــــــــــــــلی تنها شدم....
با هر کی حرف میزنم میگم هر روز دنبال خبرهای آخرالزمانی هستم، من رو مسخره میکنه
یکی مجنون .. یکی علاف... یکی نادون یکی هم من رو اصلا آدم حساب نمیکنه ... به من میگن تو وهم گرا شدی .. تو از کشته شدن انسانها لذت میبری..... تو دنیا رو آشوب زده میخوای.. تو احمقـــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــی
میگن امام.. شاید 10000 سال دیگه بیاد و آتیــــــــــــــــــش میزنند به این قلب زخم خورده ی من

داشتم دیروز این اخراجی ها 3 رو میدیدم.. های های گریه میکردم که ای امام مظلوم غریــــــــــــــــــــــ ـــــب
ای غریــــــــــــــــــب
ای غریــــــــــــب به نام تو چه کردند و به نام تو چه حق ها که زایل نشد
چه نام ها که محو نشد
چه قلم ها که نشکست ...... همه ماسک ها به صورت ...ظاهر و لاغیر .. باطنی وجود نداره مثل یه شهرک سینمایی که همه چیز بدلیه .. آدم هاش همه مصنوعی .. فقط شبیه آدمند.
بدا به من از این یاری کردن من .. بدا به من از این انتظار من

آقای غریب آیا تو همیشه باید غریب باشی
آقای من .. سرور من .. دین و دنیای من .. آخرت و حیات من.. به خدایی که میپرستم... دلم برای هدایتت تنگ شــــــــــــــــــــده .. به خدایی که اشک رو آفرید .. دلم برای رهبری شما تنگ شده
به خدا قسم کسی رو یارای هدایت نیست مردم را
وجود نازنینت رو من و امثال من از خودمون دور کردیم بخاطر گناهانمون

سرور من .. میشه یه روزی بگن اومدی.. و من اون روز نفسی بکشم و ... لبخندی بزنم و ..
بمــــــــیرم

سلام بر
تو و بر پدران طاهر تو ای سحاب رحمت الله




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 23 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : navid
سلام برادر محسن وزوایی. دارم ۳۰ سال بعد از شهادتت به تو نامه می نویسم.

اینجا پای زمین است. یعنی می رسد به دست آسمان؟ زمین بودی، الان پیر شده بودی، اما در آسمان، دوست دارم بدانم ۳۰ سال یعنی چند سال؟ شاید یک سال، شاید یک روز! اصلا شاید تو در بهشت، جوان تر هم شده ای! من که هیچ، دل ارتفاعات بازی دراز هم برای تو تنگ شده، یا دل آن جاده دور و دراز، اهواز – خرمشهر که شما را از دل یک شب اردیبهشتی، برد بهشت. کمی از بهشت برای ما بگو. کمی از کربلا. اندکی از حسین. کربلا که نبارید، آیا در بهشت باران می بارد؟ هوای بهشت چند درجه بالای صفر است؟! بالای عشق است، پایین عشق است، خود عشق است؟!

عالمی دارید شما شهدا به خدا. خوش سلیقه، شیک پوش، عین هم، بالایی، کربلایی.

برادرم محسن! تو با خون سرخت کربلایی شدی. «۱۰/ ۲/ ۶۱» چقدر نزدیک به «۱۰/ ۱/ ۶۱» است. شمسی و قمری مهم نیست. مهم این است که هزار و اندی بعد از عاشورا، مقام تو از «حر بن یزید ریاحی» بالاتر است. تو آب نبسته بودی بر بچه های امام حسین. تو گناهی نکرده بودی، توبه نیاز داشته باشی. توبه کار ماست از دست گناه جبهه ها. جبهه تو طفل معصوم شهادت بود. تو مطهری زمان خودت را هزینه صندلی هیچ مجلسی نکردی. ادب مرد، به ز مجلس اوست. «بهارستان» می دانی کجاست؟! «قطعه ۲۶ ردیف ۴۴ شماره ۴۶».

بهارستان مزار توست. مزار تو صندلی ندارد. جای نشستن نیست. جای ایستادن است. مزار تو زیباست. خیلی زیباتر از سیاست. یادت هست؛ تو از دیوار شیطان بزرگ، بالا رفتی. حالا یکی باید دیوار نفس ما را فتح کند! جبهه های امروز، بوی نفس می دهند. بوی گند نفس اماره. جبهه بازی دراز صندلی نداشت. «جبهه اولی ها» عاشق صندلی اند. حتی مطهری زمان خودشان را هم خرج صندلی می کنند. تو اما خودت را خرج مطهری زمانت می کردی، نه برعکس! جبهه تو، خرج اسلام بود. برای اسلام و علمایش هزینه درست نمی کرد.

برادرم محسن! تو در وصیت نامه ات نوشتی: «ما کربلا را برای خودمان نمی خواهیم، برای نسل های بعدی می خواهیم». شهید مطهری به کنار. تو حتی کربلا را هم برای خودت نمی خواستی. برای ما می خواستی که امروز، راحت تر از مشهد، به کربلا برویم… نه! خیلی گران است هزینه سفر به کربلا. کربلا به قیمت جان شهدای اردیبهشت تمام شد. به قیمت جان تو. بد شمرده اند اصحاب سیدالشهدا را. در مقاتل، تو را از قلم جا انداخته اند. بازی دراز قطعه ای غریب از خاک کربلاست. سوار بر اسب سفید بازی دراز، تو بودی. هر جا کربلا باشد، ذوالجناح در جناح شهداست. جبهه ما در جناح شماست.

اسیر عراقی برای خودش کسی بود. یادت هست می گفت: هر چه ما طرف سوار این اسب، تیر می انداختیم، کارگر نمی شد! تو را می گفت محسن! راستش را بگو! آن روز در بازی دراز، چه بزرگی آمده بود کمک تان؟! امام زمان بود یا عمویش عباس بن علی؟! امداد غیبی کدام است، اگر جبهه در جناح شهدا باشد؟! تو خود امداد عینی خدا بودی. خون هر شهید، عینی ترین امداد خداست و مگر می شود توی محسن وزوایی، سرباز سیدالشهدا در جبهه غرب باشی، اما علمدار باوفای حسین، یاری دست خالی تان نیاید؟!

برادرم محسن! سخنگوی جوانان انقلابی، بچه محل نظام آباد! شهادت، بخشی از زندگی نامه تو نیست. زندگی، بخشی از شهادت نامه توست…

با شدت گرفتن آتش دشمن، زمین غرب کارون به لرزه درآمد و آتش منظم بیش از ده‌ها عراده توپ، صدها تانک مدرن و سایر سلاح‌های منحنی‌زن دشمن روی منطقه درگیری به صورت متراکم اجرا می‌شد. هلی‌ کوپتر‌های توپدار ساخت روسیه و فرانسه، یگان هوانیروز سپاه سوم دشمن هم از آسمان خود را بر فراز مواضع رزمندگان سبک اسلحه ایرانی رسانده و به شدت آنان را زیر آتش گرفته بود. در این لحظه نیروهای گردان میثم تمار به فرماندهی «عباس شعف» همرزم دیرینه محسن خود را به نزدیکی محل استقرار او رسانده بودند. محسن تمام قد ایستاده بر روی جاده بر سر نیروهایی که بدون کمترین سنگر و جان‌پناهی هنوز در غرب جاده می‌جنگیدند فریاد می‌زد، طوری که دیگر صدایش هم گرفته بود. او برآشفته می‌گفت: «برادرها! بیایید پشت جاده لااقل از رو به ‌رو کمتر اذیت می‌شید». عباس شعف خود را به محسن رسانده، او را در آغوش کشید. آن دو لحظاتی در آن جهنم آتش و دود در آغوش هم آرام گرفتند. هنوز چند قدمی از هم جدا نشده بودند که ناگهان انفجار مهیبی در نزدیکی محسن رخ داد و بعد… هنگامی که عباس بالای سر محسن رسید، او را دید که به همراه معاون دومش حسین تقوی‌منش و بی‌سیم‌چی‌شان به خاک شهادت غلتیده‌اند؛ با ملایمت چفیه سیاه‌رنگ دور گردن محسن را باز کرد و با همان، صورت خاک‌آلود دوست و برادر شهیدش را پوشاند. گوشی بی‌سیم را به دست گرفت.

ـ احمد، احمد، شعف!

متوسلیان: شعف، احمد بگوشم!

ـ حاج آقا، خوب گوش کن؛ آتیش سنگین؛ محرم بی‌علمدار شد…

برادرم محسن! اگر هنوز هم تشنه لبی، «سلام بر حسین».

وطن امروز/ ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : navid
یک وقتی ما( حاج آقا قرائتی) در ستاد نماز نوشتیم آقازاده‌ها، دخترخانم‌ها، شیرین‌ترین نمازی که خواندید برای ما بنویسید. یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت، همه ما بُهتمان زد، دختر یازده ساله ما ریش‌سفیدها را به تواضع و کرنش واداشت. نوشت که ستاد اقامه نماز، شیرین‌ترین نمازی که خواندم این است.

گفت در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم نماز نخواندم، گفت خوب باید بخوانی، حالا که اینجا توی جاده است و بیابان، گفتم برویم به راننده بگوییم نگه‌دار، گفت راننده بخاطر یک بچه دختر نگه نمی‌دارد، گفتم التماسش می‌کنیم، گفت نگه نمی‌دارد، گفتم تو به او بگو، گفت گفتم که نگه نمی‌دارد، بنشین! حالا بعداً قضا می‌کنی.
دیدم خورشید غروب نکرده است و گفتم بابا خواهش می‌کنم، پدر عصبانی شد، گفتم که آقاجان می‌شود امروز شما دخالت نکنی؟ امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم، گفت خوب هر غلطی می‌خواهی بکن.


می‌گفت ساکی داشتیم، زیپ ساک را باز کرد، یک شیشه آب درآورد، زیرِ صندلی اتوبوس هم یک سطل بود، آن سطل را هم آورد بیرون، دستِ کوچولو، شیشه کوچولو، سطل کوچولو، شروع کرد وسط اتوبوس وضو گرفت، قرآن یک آیه دارد می‌گوید کسانی که برای خدا حرکت کنند مهرش را در دلها می‌گذاریم به شرطی که اخلاص داشته باشد، نخواسته باشد خودنمایی کند، شیرین‌کاری کند، واقعا دلش برای نماز بسوزد، پُز نمی‌خواهد بدهد. «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» مریم/96 یعنی کسی که ایمان دارد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» کارهایش هم صالح است، کسی که ایمان دارد، کارش هم شایسته است، «سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا»، «وُدّ» یعنی مودت، مودتش را در دلها می‌گذاریم. شاگرد شوفر نگاه کرد دید دختر وسط اتوبوس نشسته دارد وضو می‌گیرد، گفت دختر چه می‌کنی؟ گفت آقا من وضو می‌گیرم ولی سعی می‌کنم آب به اتوبوس نچکد، می‌خواهم روی صندلی نشسته نماز بخوانم. شاگرد شوفر یک خورده نگاهش کرد و چیزی به او نگفت. به راننده گفت عباس آقا، راننده، ببین این دارد وضو می‌گیرد، راننده هم همین‌طور که جاده را می‌دید در آینه هم دختر را می‌دید، هی جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، مهر دختر در دل راننده هم نشست، گفت دختر عزیزم می‌خواهی نماز بخوانی؟ من می‌ایستم، ماشین را کشید کنار گفت نماز بخوان آقاجان، آفرین، چه شوفرهای خوبی داریم، البته شوفر بد هم داریم که هرچه می‌گویی وایسا او برای یک سیخ کباب می‌ایستد، برای نماز جامعه نمی‌ایستد. در هر قشری همه رقم آدمی هست. دختر می‌گفت وقتی اتوبوس ایستاد من پیاده شدم و شروع کردم الله اکبر، یک مرتبه اتوبوسی‌ها نگاه کردند او گفت من هم نخواندم، من هم نخواندم، او گفت ببین چه دختر باهمتی، چه غیرتی، چه همتی، چه اراده‌ای، چه صلابتی، آفرین، همین دختر روز قیامت حجت است، خواهند گفت این دختر اراده کرد ماشین ایستاد، می‌گفت یکی یکی آنهایی هم که نخوانده بودند ایستادند، گفت یک مرتبه دیدم پشت سرم یک مشت دارند نماز می‌خوانند. گفت شیرین‌ترین نماز من این بود که دیدم لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد، منِ بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : navid

ی فرشته امید!

مادر! رایحه دل انگیز وجودت، مرا تا عمق حیات به سرزمین نور، به وادی سحر، به دیار شکفتن و بلوغ، و به دیار حضور و سرور پیش می برد. با نگاهی به چهره زیبایت، منزلْ منزلِ عمرم را که به خاطر می آورم، تو را می بینم که کردارت همه مزین به مضامین هستی بخش است.

ای فرشته امید و آرزو! درامتداد نگاه پر فروغت، عطوفت و مهربانی معنا می شود که در حقیقت از مهربانی خدا رنگ و بو گرفته است.

مادر! خاطره های لطیف دستانت، یادگار همیشه جاری در احساس من است و نقش تو در قالب خاطره ام، همیشه جاودان خواهد بود. مادر، ای عصاره فداکاری ها و ای اسطوره عشق! تمام گل های سپید باغستان را به پایت می ریزم تا بر چشم هایم قد بگذاری.

شناخت حق مادر

در روایتی از امام سجاد علیه السلام درباره شناخت حق مادر چنین آمده است: «حق مادرت این است که بدانی او به گونه ای تو را حمل کرده که هیچ کس دیگری را حمل نمی کند و از میوه قلبش به گونه ای تو را غذا داد که هیچ کس چنین عطایی به دیگری نمی کند.

او از تو با تمام اعضایش پاسداری کرد. بی پروا از گرسنگی خویش تو را سیر کرد و بی باک از تشنگی خود تو را سیراب ساخت. بی توجه به تن پوش خویش تو را پوشاند. در آفتاب ماند تا بر توسایه افکند و برای تو بی خواب گشت و تو را از گرما و سرما پاس داشت تا تو از آنِ او باشی. بی شک جز به یاری و مددرسانی خداوند متعال، توان سپاس گزاری او را نداری».

خدمات جبران ناپذیر مادر

چنین نقل شده است که مردی به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: مادرم سخت پیر شده است و اکنون نزد من زندگی می کند. او را بر دوش می گیرم و جا به جا می کنم. از درآمدم غذایش می دهم. پلیدی های او را با دست می زدایم و با این حال، از روی شرم چهره ام را از او برمی گردانم، تا آن که بدین وسیله او را تعظیم کرده باشم. پس آیا تلافی خدمات او را کرده ام.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «نه، برای آن که شکم او جای تو بود و سینه هایش مشک تو. پاهایش هم چون مرکب تو و دامنش خوابگاه تو بود. او این کارها را می کرد و آرزوی زنده ماندن تو را داشت، و اکنون تو این کارها را می کنی و دوست داری که او بمیرد».

انس با مادر، بهتر از جهاد

جوانی به محضر رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله شرفیاب شد و گفت: من جوان شادابی هستم و جهاد را دوست دارم، ولی مادری دارم که جهاد من برای او ناگوار است. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «باز گرد و با مادرت زندگی کن. سوگند به خدایی که مرا به حق به پیامبری فرستاد، یک شب انس او با تو، از جهاد در راه خداوند متعال برتر است».

نیز در روایتی دیگر چنین آمده است: شخصی به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفت و درباره جهاد پرسید. آن حضرت فرمود: آیا مادر داری؟ شخص گفت: آری. پس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «برو و او را گرامی دار. بی شک بهشت زیر گام های مادران است».

نقش مادران در سازندگی جامعه

مادران، اولین آموزگاران جامعه هستند که می توانند سبب رشد، ترقی و پیشرفت آن شوند؛ چرا که این مادران هستند که می توانند با به کارگیری روش های مهم و سازنده، در تربیت صحیح فرزندانشان نقش مهمی ایفا نمایند.

بدیهی است که سهل انگاری یک مادر در امور فرزندانش، زمینه ساز انحراف و تباهی آن هاست. در حقیقت تباهی فرزندان یک جامعه، تباهی آن جامعه محسوب می گردد. امروزه که تهاجم فرهنگی کشورهای غربی بر جوامع اسلامی بیش تر شده، نقش اساسی مادران به عنوان نخستین عاملان تربیت یک جامعه، بیش از پیش آشکار گردیده است.

حق مادر بیش از پدر

ایثار و فداکاری های مادر در مورد فرزند، بیش از پدر است. از این رو، دین اسلام با این که احترام به هر دو آن بزرگواران را لازم و نیکی و خدمت به آن ها را واجب برمی شمرد، ولی در مورد مادر، سفارش های بیش تری می کند.

شخصی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: یا رسول اللّه ! حق کدام یک از پدر و مادر بزرگ تر است؟ پیامبر پاسخ دادند: «حق کسی بزرگ تر است که فرزند را در میان دو پهلویش حمل می کند و او را شیر می دهد و روی دو زانویش می نشاند و با دو دست خود به او کمک می کند و به او فداکاری می نماید».

نیز نقل شده است که شخصی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله شرفیاب شد و پرسید: به چه کسی شایسته تر است نیکی کنم؟ رسول خدا در پاسخ فرمود: «به مادرت». شخص تا سه مرتبه این سوال را تکرار کرد و همین جواب را شنید. سرانجام حضرت در مرتبه چهارم فرمود: «به پدرت نیکی کن».

تأکید قرآن بر زحمات مادر

قرآن مجید در موارد متعدد، انسان ها را به نیکی به پدر و مادر فرا می خواند، ولی در مورد مادر و قدردانی از زحمات فراوان او، بیش تر تاکید کرده، نام او را جداگانه مطرح می کند و از زحمات مادر در تداوم سلسله انسان ها و تحمل زحمات و مشکلات دوران بارداری و تحمل زحمات پس از آن سخن می گوید. در آیه پانزدهم سوره مبارک احقاف چنین می خوانیم: «ما به انسان برای رعایت احسان و نیکی به پدرو مادرش توصیه کردیم. مادر او دوره بارداری را با رنج و مشقت به آخر رسانید و درد زایمان را نیز تحمل کرد و زحمات دوره شیرخوارگی کودک را نیز در مدت سی ماه متحمل شد».

پاداش اطاعت از مادر

در تاریخ آمده که اویس قرنی یکی از اصحاب پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بود. او شتربانی می کرد و از اجرت آن، مخارج مادر خود را می پرداخت. روزی برای زیارت رسول خدا از مادرش اجازه خواست و مادر به او گفت: اجازه می دهم به شرط آن که بیش از نصف روز در مدینه نمانی. اویس حرکت کرد و به منزل رسول خدا صلی الله علیه و آله در مدینه رسید، ولی آن حضرت به سفر رفته بود. اویس طبق وعده ای که با مادرش کرده بود، پس از توقف اندکی در مدینه، به سوی یمن حرکت کرد و پیامبر را ندید.

هنگامی که رسول خدا به خانه خود بازگشتند، پرسیدند: این نور کیست که در این خانه تابیده است؟ گفتند: شتربانی به نام اویس آمد و زود بازگشت. حضرت فرمودند: آری، اویس در خانه ما این نور را به هدیه گذاشت و رفت.

نگاه محبت آمیز به مادر

یکی از شیوه های عملی ابراز محبت، نگاه عطوفت آمیز به مادر است. داستان نگاه بسیار شگفت است و هر نگاهی پیامی دارد. نگاه محبت آمیز به مادر، در حقیقت پیام سپاس گزاری و قدردانی از زحمات بی شمار او را به همراه دارد. نگاهی که صفا و صمیمیت را در کانون خانواده افزایش می دهد و از خستگی یک عمر زحمات مادر می کاهد. از این روست که در روایتی، نگاه محبت آمیز فرزند به مادر، عبادت برشمرده شده است. نیز در فرمایشی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله چنین می خوانیم: «هنگامی که فرزند با مهر و محبت به چهره مادر خود نگاه می کند، درهای آسمان به رحمت گشوده می شود».

دعای خیر مادر

یکی از آثار نیکی به مادر، بهره مندی از دعای خیر اوست. در روایات بسیاری چنین آمده که دعاهای مادر در مورد فرزندش مستجاب می گردد.

چه بهره ای از این بالاتر، چه پیروزی از این شکوه مندتر که انسان از دعای خیر مادر خویش بهره مند شود. کاوش در زندگی پیروزمردان تاریخ، نشان می دهد که یکی از عوامل مهم معنوی در سعادت و موفقیت آنان، دعای مادرانشان بوده است. از این رو، توجه به نقش این عامل معنوی در زندگی، ما را بر آن می دارد که پیوسته خواهان و جویای دعای خیر و سرنوشت ساز او باشیم.

نتیجه نارضایتی مادر

در عصر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله یکی از مسلمانان در بستر مرگ قرار گرفت. آن حضرت بر بالین او حاضر شد و چون حالت احتضار او را دید، به او فرمود: بگو لا اله الا الله. ولی شخص توان سخن گفتن نداشت. پیامبر صلی الله علیه و آله چندین بار جمله خود را تکرار کرد، ولی او نمی توانست حرفی بزند. پیامبر از مادر آن شخص سؤال کرد: آیا از پسرت راضی هستی؟ گفت: نه از او راضی نیستم. رسول خدا فرمود: دوست دارم از او راضی شوی. مادر شفاعت پیامبر را در مورد فرزندش پذیرفت و از پسرش راضی شد و در این هنگام، جمله «لا اله الا اللّه » بر زبان آن شخص جاری گردید. بعد پیامبر صلی الله علیه و آله به او گفت: چه می بینی؟ شخص گفت: دو سیاه چهره می بینم که دور می شوند و دو شخص روشن و نورانی می بینم که وارد اتاق می گردند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : navid
ریحانه
بانوى اسلام از دیدگاه سلیمان كتانى اندیشمند مسیحى :
دربـــاره ‏ى شخصیت ممتاز زهراى اطهر (ع) ، گفتارها و نوشتارها و اظهارنظر ها، چه از دوست و چه از دشمن- به ویژه دشمن دانا و با انصاف - بسیار فراوان است. در جهان اندیشه و علم و پژوهش، وجود ذیجود فاطمه (ع)، محور برخورد آراء و افكار گوناگون گردیده و میدان‏هاى گسترده‏اى را براى قلم‏فرسایى ‏هاى پرشور ایجاد كرده است.
هم‏ اكنون كه نگارنده، مشغول تنظیم این بخش از گفتارهاى كتاب حاضر است ، دهها كتاب مختلف ، از نویسندگــان و متفكران اطـراف و اكناف جهان را پیش روى خود دارد ، كه در فصل فصل هر كدام از این كتب و رسالات، شخصیت و زندگى پربار و افتخارآمیز آن حضرت ، از ابـعـاد مختلف مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است. از آنجا كه نقل و بررسى مجموع آن گفته‏ ها و نوشته ‏ها ، در این مجال اندك به هیچ وجــه مـمـكن و میسر نیست ، ناگزیر سعى مى ‏شود كه در این فصل كتاب ، برخى از نقطه‏ نظر هاى چند تن از انبوه نویسندگان و متفكران مختلف، به اختصار نقل و بازگویى شود. با این امید كه خوانندگان این نوشتار، تنها با مختصرى از بازتاب عظمت روح و شموخ مقام علمى و معنوى و مـذهبى آن بــانوى بزرگ اسلام ، در جهان تحقیق و نگارش آشنا شوند و انعكاس نیمرخ آن چهره ‏ى درخشان را در آئینه ‏ى كتاب ها و رسالات نظاره كنند.
در ایـن بــخــش ، نــخــسـت قسمتى از آراى دانشمندان غـیـر اسلامى بــازگــو مى ‏شود و سپس آرا و نظرات مشاهیر صاحب نظران اسـلامى منعكس مى ‏گردد.
نخست از یك نویسنده و شاعر و ادیب مسیحى بــه نـــام «سلیمان كتانى» كه داراى تألیفات مشهور و موفقى در چهره ‏نگارى شخصیت هاى اسلامى است ، مطلب را آغاز مى‏ كنیم.
براى آشنایى با وى لازم به تذكر است كه : چند سال قبل ، كتابخانه ‏ى عربى اسلامى در نجف اشرف، مسابقه ‏اى در میان عموم نویسندگـان عرب ترتیب داد ، تا درباره ‏ى شخصیت والا و ممتاز مولاى متقیان على بن ابیطالب (ع) قلمفرسایى كنند.
در آن مسابقه ، نویسنده ‏ى چیره ‏دست لبنانى و ادیب و شاعر صاحب انصاف نصرانى ، آقاى سلیمان كتانى ، بــا نــوشتـن كتابى تحت عنوان «الإمام عـلـى نبراس و متراس» شركت جست. پس از بررسى تمام كتب و آثار شركت داده شده در مسابقه ، كـتـاب سلـیـمـان كتانى مـقــام نخست را به دست آورد و نویسنده مزبور برنده ‏ى جایزه ‏ى اول شد.
بار دوم ، همان كتابخانه ، نگارش كتابى را در مورد شخصیت درخشان بانوى بزرگ اسلام، فاطمه زهرا (ع) به مسابقه گذاشت و نویسندگان و محققان و شخصیت‏ هاى علمى و ادبى متعددى در این مسابقه شركت جستند. این بار نیز نویسنده ‏ى مسیحى نامبرده بــا نـوشـتــن كتابى تحت عنوان «فاطمة الزهرا ، وترٌ فى غمدٍ» (فاطمه زهرا ، زهى در نیام) مقام نخست را به خود اختصاص داد و برنده‏ى جایزه شد.
گرچه در این گزینش ‏ها، در مرحله‏ ى اول احتمال تشویق كردن یك فرد مسیحى كه در عالم مسایل اسلامى به تحقیق و نگارش پرداخته است بى‏ وجه نیست. و بــاز گــرچــه همین امر ، در صورتى كه نوشته‏ هاى شركت‏ كنندگان در مسابقه در سطح مساوى و برابر قرار داشته باشند ، خود مى ‏تواند مجوز برنده شدن یك فرد مسیحى در مسابقه باشد ، ولى با مطالعه‏ ى كتاب مزبور روشن مىشود كه این حد اطلاعات و آگاهى و این شور و حماسه قابل تحسین است كه یك فرد بیگانه و خارج از اسلام ، آنچنان از غناى فرهنگى و ادبى و احساسى و عـاطـفـى ســرشار باشد كه در مورد یك شخصیت اسلامى كتاب بنویسد و در جمع نویسندگان مسلمان شركت جـویـد و عـرض وجــود كند و تا حدود زیادى هم به حقیقت مطلب برسد. لذا اگر كتاب او حائز مقام اول و برنده ‏ى جایزه مى ‏گردد ، جاى حرفى و بحثى نیست ، چــرا كــه شخصیت زهرا اطهر (ع) یك شخصیت جهانى و الهى است كه عموم مردم در مورد او حق اظهار نظر و قلمفرسایى دارند ، و سخن دوست را ، از هــر زبـــان و قلمى كه انسان بشنود و بخواند ، زیبا و پسندیده است و مصداق «الفضل ما شهدت به الأعداء» خواهد بود.
امروزه كه شخصیت جمیله بوپاشاها ، ایندیرا گاندى‏ ها، فلورانس ‏ها ، الیزابت ‏ها و بنت‏ الهدى ‏ها و نظایر آن در سطح وسیعى از جـهــان مورد تجزیه و تحلیل قرار مى ‏گیرد ، آیا جا ندارد كه شخصیت فوق‏ العاده والاى این بانوى بزرگ اسلامى در عرصه‏ى جهانى مورد معرفى و شناسایى قرار گیرد ؟
نـویـسـنده ‏ى مورد بحث ، درباره ‏ى شخصیت زهرا ، شعر و حماس به كار مى‏ برد ، سمفونى احساساتش اوج مى ‏گیرد و بـهـتـریـن شـورهـا و عواطف شاعرانه را نثار او مى ‏كند ...

او در آغاز كتابش مى‏ نویسد :

«فاطمه ‏ى زهرا (ع) مقامى والاتر از آن دارد كه سندهاى تاریخى و روایتى به سوى او اشاره كنند و گرامى ‏تر از آن است كه شرح حال گونه ‏هـا به جانب وى راهنما باشند. فاطمه (علیهاالسلام) را همین چهارچوب كافى است كه : وى دختر محمد (ص) و همسر على (ع) و مادر حسن و حسین (ع) و بزرگ بانوى جهان است.» (1)
و در پایان كتابش مى ‏گوید : «فاطمه ، اى دخت مصطفى ! اى روشن‏ترین چهره ‏اى كه زمین را بر روى دو كتف خود بلند كرد ، تــو جــز دو نـوبــت براى زمین لبخند نزدى : یك بار در سیماى پدر ، آن دم كه در بستر آرمیده بود و تو را مژده ‏ى قرب وصل مى‏ داد لبخند زدى ؛ و لبخندى دیــگــر ، بدان هنگام گرداگرد لبان تو مى‏ گردید كه جان بر لب داشتى و واپسین دم خویش را فرو فرستادى ... تو همیشه با محبت زیست كردى ، تـو با پاكى و پاكدامنى زیستى ، براى پاكیزه ‏ترین مادرى كه دو ریحانه زادى و پروردى و بر قامت آن دو جامه ‏اى از خز بخشندگى پوشاندى ...
تو زمین را همراه با لبخندى استهزاآمیز رهـا كردى و به ابدیت پیوستى ، اى دختر پیامبر ! اى همسر على! اى مادر حسن و حسین و اى بزرگ بانوى بانوان همه جهانها و اعصار» (2)
و باز در جاى دیگر مى ‏نویسد : «قهرمانى نیرویى نیست كه مستند به تن و بازو باشد ، یا مستند به تــاج و تخت ، بلكه قهرمانى چیزى اسـت كه منطق عقل ، رشد و فهم را به كار گیرد ، آنگاه هدف ‏ها را تعیین كند و برنامه را ترسیم نماید ؛ و قهرمانى زهرا ، چیزى جــز این معنى بزرگ نبود. از این رو از هر چه عامل روشنایى دیگران مى ‏شد بهره گرفت ، بى آنكه بازوان ناتوان و نزار و پهلوهاى لاغر و نحیف وى در ایـن خواست از مؤثر باشد.» (3)

1ـ كتاب «فاطمة الزهراء وترٌ فى غمد»، پیشگفتار، ص 3.

2ـ ص 205 ترجمه‏ى همان كتاب.
3ـ ص 211 همان ترجمه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : navid
امام خامنه ای



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : navid
با هر نفس پر میزنم دور سر اباالفضل
تا به ابد دل داده ام به مادر اباالفضل

هرجا برات گریه کنم بهشته یا اباالفضل
زهرا به روی قلب من نوشته: یا اباالفضل




تموم افتخارم اینه: مادر تو منو میبینه
داد میزنم به روز محشر: شفیع من ام البنینه

از مادرت ام البنین هرچی میخوام میگیرم
هرشب اینو میخوام ازش: یه روز برات بمیرم

ذکر شما دوای دردها، اسم شما شبیه زهرا
طپش طپش دلم میخونه: سیدتی یا ام عباس

از عشق عباست بی بی دلم آروم نمیشه
مولاتنا ام البنین، ذکر لبم همیشه


تو آسمون پر ستاره، ابر چشام همش میباره
دلم به دست مادر تو، شبیه مشک پاره پاره

در بین طوفان بلا دست تو تکیه گاهم
وقتی که یا زهرا میگم، تو میکنی نگاهم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : navid
ندگی نامه شهید عباس بابائی
شهید عباس بابایی، بزرگ مردی كه در مكتب شهادت پرورش یافت مجاهدی كه زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگانیش موج ها در برداشت. مرد وارسته ای كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگی و كرامت بود، رزمنده ای كه دلاور میدان جنگ بود و مبارزی سترگ با نفس اماره ی خویش. از آن زمان كه خود را شناخت كوشید تا جز در جهت خشنودی حق تعالی گام برندارد. به راستی او گمنام، اما آشنای همه بود. از آن روستاییِ ساده دل، تا آن خلبان دلیر و بی باك. شهید بابایی در سال 1329، در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دوره ی ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تكمیل دوره به آمریكا اعزام شد. شهید بابایی در سال 1349، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریكا رفت. طبق مقررات دانشكده می بایست به مدت دو ماه با یكی از دانشجویان آمریكایی هم اتاق می شد. آمریكایی ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می كردند، اما واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می داد، از بی بند و باری موجود در جامعه آمریكا بیزار بود. هم اتاقی او در گزارشی كه از ویژگی ها و روحیات عباس نوشته، یادآور می شود كه بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از رفتار او بر می آید كه نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیداً به فرهنگ سنتی ایران پای بند است.

همچنین اشاره كرده كه او به گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند، كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. خود وی ماجرای فارغ التحصیلی از دانشكده خلبانی آمریكا را چنین تعریف كرده است: «دوره خلبانی ما در آمریكا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی كه در پرونده خدمتم درج شده بود، تكلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این كه روزی به دفتر مسئول دانشكده، كه یك ژنرال آمریكایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود كه می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می كرد. او پرسش هایی كرد كه من پاسخش را دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد كه نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می كردم كه رنج دوسال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی كه برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یك لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای كار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، كاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم كه هیچ كار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را كه همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشكنم؟

بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالی كه بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداری به من كرد و گفت: چه می كردی؟ گفتم: عبادت می كردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است كه در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تكان داد و گفت: همه این مطالبی كه در پرونده تو آمده مثل این كه راجع به همین كارهاست . این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود كه از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریكا خوشش آمده است. با چهره ای بشاش خود نویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز كرد و گفت: به شما تبریك می گویم. شما قبول شدید . برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی كه رسیدم به پاس این نعمت بزرگی كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.» با ورود هواپیماهای پیشرفته اف – 14 به نیروی هوایی، شهید بابایی كه جزء خلبان های تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شكاری اف – 5 بود، به همراه تعداد دیگری از همكاران برای پرواز با هواپیمای اف–14 انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد. با اوج گیری مبارزات علیه نظام ستمشاهی، بابایی به عنوان یكی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وی گذشته از انجام وظایف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه، به پاسداری از دستاوردهای پرشكوه انقلاب اسلامی پرداخته است.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : navid

به یاد شهید عباس حسن


عجیب‌ترین شهادت /عکس

پس از مدتی مرخصی، دوباره عازم جبهه شده بودم. سوار ماشین که شدم برای یک لحظه مسافران را برانداز کردم که ناگاه چشمم به او افتاد که روی صندلی‌های ردیف آخر نشسته بود. آشنایی مختصری با او داشتم. طلبه‌ای بسیجی که بسیار مؤدب و مقید به آداب اجتماعی بود. او در یکی از مدارس جنوب تهران مشغول تحصیل بود... با اشتیاق رفتم و کنارش نشستم. با احترام زیاد به من جا داد و پس از سلام و احوال‌پرسی از او پرسیدم: «راستی عباس! اهل کجای تهران هستی؟»

در حالی که سرش را به زیر انداخته بود با گوشه‌ی چشم نگاهی به من کرد و گفت: «خانه مان در کوی  مهران است».

خیلی تعجب کردم و گفتم: «عباس! تو همان طلبه‌ی هم محل ما هستی که بچه ها به من گفته بودند! منم بچه‌ی همان کوچه ام!».

عباس با لبخند ملیحی گفت: «پس شما هم همان طلبه‌ای هستید که شنیده بودم ساکن کوی مهران است؟» بعد هر دو خندیدیم و خوشحال از این اتفاق جالب، ساعت‌هایی را کنار هم گذراندیم. آنچه مرا به حیرت واداشته بود، اخلاص، ایمان و بی‌آلایشی او بود.

ساعت دو نیمه‌ی شب می‌بایست از هم جدا می‌شدیم. او باید اندیمشک پیاده می‌شد و من مقصدم اهواز بود. ساختمان‌های پرخاطره‌ی پادگان دوکوهه پیدا شد، مکان مقدسی که قدمگاه هزاران شهید بسیجی و ده‌ها سردار دلاور همچون حاج احمد، حاج همت، حاج رضا، حاج عباس، حاج دستواره و حاج توری بوده و هست.

عباس از جایش برخاست، گویی نیرویی مرا به طرف او می‌کشید. با آرامی گفت: «حمید آقا! امشب بیا پیش ما، فردا صبح برو».

گفتم: «نه خیلی ممنون! حتماً باید بروم؛ کار دارم».

او به آرامی خداحافظی کرد و من با تأسف از این جدایی، پیشانی او را بوسیدم. اگر می‌دانستم این آخرین دیدار ما است، آن شب او را ترک نمی‌کردم.


پس از عملیات کربلای پنچ، من بر اثر جراحتی مختصر در بیمارستان بستری شدم. همان جا بود که بچه ها خبر آوردند «عباس» شهید شد. من اصلاً نمی‌خواستم این حرف را باور کنم، گفتم: «چی... عباس؟ عباس آقا؟»؛ اما به ناچار می‌بایست قبول می‌کردم که او هم پرید.

یکی از بچه‌ها داستان عجیب شهادت عباس را از زبان رفیق و هم سنگرش این چنین می‌گوید: «ما در خط مقدم مشغول کار بودیم که ناگهان دیدم هوا پر از غبار شد. به طرف عباس رفتم. دیدم عباس عزیز، سر در بدن ندارد اما با تعجب بسیار مشاهده کردم پیکر بی سر عباس که به طرف قبله افتاده بود، بلند شده و روی دو پا نشست، آنگاه از بدن صدای سلام بر مولایمان حسین علیهالسلام را شنیدم که گفت: »السلام علیک یا اباعبدالله!

او می گفت در این حال بیهوش شد و مرتب هم تکرار می‌کرد: «به خدا راست می‌گویم؛ اما شما شاید حرف مرا باور نکنید».

بعد از این شهادت، پدر صبور عباس تعریف می‌کرد: «عباس سه وصیت جالب داشت؛ اول این که مرا در عمامه ام کفن کنید. من که ابتدا وصیت نامه او را خواندم تعجب کردم که آن پیکر رشید و این عمامه‌ی کوچک باریک، با هم چه تناسبی دارند؟ اما هنگامی این تناسب برایم یقینی شد که پیکر مطهر عباس را دیدم؛ عباس من سر در پیکر نداشت و یک دست او هم قطع شده بود.»

دوم این که عباس گفته بود: هنگام برداشتن جنازه‌ی من برای تشییع، چهارده سید به یاد چهارده معصوم علیهم السلام جنازه‌ی مرا بردارند که آن را عملی ساختیم.

سوم این که فرموده بود: هنگام تدفین جنازه ام اذان بگویید و ما هنگام تدفین او در صدد اذان گفتن بودیم که ناگهان صدای اذان از بلندگوهای بهشت زهرا طنین انداز شد. به ساعت که نگاه کردیم دیدیم ساعت دوازده ظهر است و ما در تعجب از این همه لطف خدا بودیم که هر وقت حضرتش بنده‌ای را دوست بدارد چگونه به خواسته‌های او جامه‌ی عمل می پوشاند.


سایت فرهنگی مذهبی گل لیلا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : navid
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


فال حافظ